الملا فتح الله الكاشاني

3

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

زرد گشت و دست از او بداشت و سبب غيبت از او پرسيد * ( فَقالَ ) * پس هدهد گفت * ( أَحَطْتُ ) * مشاهد كردم و رسيدم * ( بِما لَمْ تُحِطْ بِه ) * به آن چيزى كه مشاهده نكرده و بدان نرسيده يعنى از حال سبا احاطهء شيئى به علم عبارتست از دانستن آن بر جميع جهات آن يعنى بجميع حالات و جهات و كيفيات شهر سبا را رسيده ام مانند احاطهء سور ببلد يعنى همهء آن را كما ينبغى دانسته‌ام بر وجهى كه هيچ چيز از آن بر من مخفى نيست در اينكلام تنبيه است مر سليمان را بر آنكه علم ادناى خلق خدا و اضعف آن احاطه نموده است به آنچه علم وى به آن احاطه نكرده تا نفس خود را حقير شمرد و علم خود را صغير داند و اين لطفى است كه حق تعالى در حق او اجرا گردانيد تا ترك اعجاب نمايد كه موجب فتنهء علما است و اين منافات ندارد بقول اماميه كه امام بايد كه چيزى بر او پوشيده و مخفى نباشد و در زمان او اعلم از او نباشد زيرا كه مراد عدم اخفاى علوم دينيه است و آنچه از لوازم و توابع آن باشد و اعلم در آن نه آنكه هيچ چيز بر او پوشيده و مخفى نباشد و در مطلق علم هيچكس از او اعلم نبود پس اينكه صاحب كشاف گفته كه ( فيه دليل على بطلان قول الرافضة ان الامام لا يخفى عليه شيء و لا يكون فى زمانه احد اعلم منه ) در غير موضع خود باشد و محض عناد حاصل كه هدهد گفت كه ديده و رسيدم به آنچه آن مطلع نيستى * ( وَجِئْتُكَ ) * و آوردم به تو * ( مِنْ سَبَإٍ ) * از شهر سبا كه مارب گويند * ( بِنَبَإٍ يَقِينٍ ) * خبرى بيقين يعنى محقق و راست و درست كه در آن هيچ شكى نيست از قتاده مرويست كه ميان صنعا و سبا سه روزه راهست و از سدى روايتست كه حقتعالى دوازده پيغمبر به شهر سبا فرستاده و علقمه از ابن عباس نقل كرده كه پيغمبر ( ص ) فرمود كه سبا نام مردى بود كه آن سبا ابن يشحب بن يعرب بن قحطان بود و او را ده پسر بوده از عرب شش پسر بيمن رفتند و چهار بشام آنها كه بشام افتادند لخم بود و حذام و عساق و عالمه و آنان كه بيمن رفتند كنده بود و از دو مدحج و حمير و انمار و بحيله و خثعم از انمارند و نزد بعضى اسم حى است بر هر تقدير از آن منقولشده اسم شهر مارب نهادند القصه هدهد گفت كه خبر آنست كه در هوا به هدهدى رسيدم كه از آن ولايت بود و با من عظمت پادشاهى پادشاه خود و خوبى هواى آن ديار تقرير كرد من هوس مشاهدهء آن كرده برفتم و ديدم سليمان گفت پادشاه ايشان كيست و دين و رعيت او چيست هدهد گفت * ( إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً ) * بدرستى كه من يافتم زنى را يعنى بلقيس بنت شرجيل يا شراحيل ابن مالك بن ريان كه پدر او پادشاه همه نواحى يمن بوده و اجداد او تا چهل بطن پادشاه بودند و شراحيل را همين يك دختر بود پس هدهد گفت من آن زن را ديدم كه از روى اقتدار * ( تَمْلِكُهُمْ ) * پادشاهى مىكند اهل سبا را * ( وَأُوتِيَتْ ) * و داده شده است بآنزن * ( مِنْ كُلِّ شَيْءٍ ) * از هر چيزى كه پادشاهان را به كار آيد از